ای دفتر خوبم سلام!
امروز هم پیش تو آمده ام تا خاطره هایم را بنویسم.
امروز ساعت 7:30 مادرم از خواب بیدارم کرد.من با صدای دل نشین مادرم چشمانم را باز کردم اما خیلی خوابم می آمد.مادرم گفت بلند شو برای مراسم عزاداری عاشورا آماده شو.
من به مادرم گفتم :« اول بقیه را بیدار کن » و باز هم خوابیدم.
نیم ساعت دیگر با صدای کشیدن کارد در ظرف صبحانه از خواب بیدار شدم و دیدم همه دارند صبحانه می خورند.سپس با عجله به طرف آب دویدم .بعد از صبحانه دندان هایم را مسواک زدم بعد آماده شدم.
در مراسم عاشورابا دیدن مادربزرگم خوشحال شدم چون یک هفته بود او را ندیده بودم.از مادربزرگم پرسیدم :« شیر که در مراسم عاشورا همیشه می آید آمده است؟» مادربزرگم جواب داد :« نه عزیزم هنوز شیر نیامده است »
با شنیدن این جمله امیدوار شدم چون من به امید دیدن شیر آمده بودم.همان موقع شیر از راه رسید و صدای گریه ی همه بلند شد .احساس کردم سردم است می خواستم به یک نفر بگویم که چیزی به من بدهد تا من بپوشم اما همه داشتند برای امام حسین گریه می کردند ، هیچ کس صدای مرا نمی شنید.
همه داشتند گریه می کردند من هم می خواستم گریه کنم اما هر چه سعی کردم گریه کنم بی فایده بود.من به خاطر اینکه امام حسین(ع) در این روز شهید شده بود خیلی ناراحت بودم اما نتوانستم گریه کنم . مادرم می گوید وقتی بزرگ شدم حتماً گریه خواهم کرد.
بعد علم ها را دیدم. تعجب کردم و از مادرم پرسیدم : «همه ی علم ها سبز هستند اما چرا این علم قرمز است؟قرمز که رنگ پیراهن شمر است»
مادرماسخ داد :« قرمز رنگ خون امام حسین (ع)است .هیات بعدی از راه رسید.آن هیات پنج علم داشت.»
وقتی سینه زن ها آمدندبه جلو دویدم تا پدرم را پیدا کنم ، اما دردسته ی سینه زنی ها هم نبود بعد که به خانه آمدم از پدرم پرسیدم:« چرا شما نبودی ؟ » و پدرم گفت نمی توانستم مهمان هایی که از شیراز آمده بودند را رها کنم.
ناهار که خوردیم با ابولفضل بازی کردم ناگهان به زمین خوردم دایی ابوالفضل را صدا زد من پشت دیوار ایستاده بودم و حرف هایشان را گوش می کردم .دایی ابولفضل می گفت : هدیه هنوز بچّه است زمینش نزن.من از این حرف دایی خیلی عصبانی شدم چون من که بچّه نیستم من فقط سه سال از او کوچک ترم!