گوسه های ازدفتر خاطرات مریم افشار

پنج شنبه و جمعه 14 و 15 آذرماه

امروز ظهر که از مدرسه برگشتیم مادربزرگمان برایمان غذای  خوش مزه ای درست کرده بود .غذا را درست کردیم و با پدر و مادر بزرگ به مسجد رفتیم و نماز و دعای کمیل خواندیم و به خانه برگشتیم.شام خوردیم و خوابیدیم.

جمعه صبح زود از خواب بیدار شدیم و مسواک زدیم و نماز خواندیم.پدر مهربان ما برایمان آش سبزی خوش مزه ای درست کرده بود.ما مقداری بازی کردیم و کتاب منشور ریاضی را حل کردیم .ظهر که همه خوابیده بودند مادربزرگ سراسیمه از خواب بلند شد و ما را صدا زد و گفت :« بچّه ها نگاه کنید این چیست؟» ما به دنبال پدرمان رفتیم و او را صدا زدیم آنچنان با هیجان که پدرم فکر کرد ما مار دیده ایم! فورآً چوبی را برداشت و پشت سر ما به طرف محلّ حادثه آمد و گفت:کو؟ مادربزرگ کرمی را که بلندی آن 5 الی 6 سانتی متر بود و روی بالشتش گذاشته بود نشان داد .پدرم هم خندید و گفت : بچّه ها این کرم بعداًپروانه می شود.

یکشنبه 2/9/87

امروز روز غم انگیزی است.صبح زود در ساعت 5:30 با صدای مادر از خواب بیدار شدیم و در حالی که اشک می ریختیم وضو گرفتیم ، نماز خواندیم ، صبحانه خوردیم و لباسهایمان را پوشیدیم تا از شیراز به داراب بیاییم.

خاله ام برایمان میوه و غذا گذاشت. در حالی که ناراحت بودیم و اشک می ریختیم از همه خداحافظی کردیم و به راه افتادیم.

از ناراحتی در ماشین خوابمان برد .ساعت یازده به داراب رسیدیم .مادر غذا را گرم کرد .خیلی خسته بودیم .غذا را خوردیم ، مسواک زدیم و به مدرسه رفتیم.در مدرسه با دیدن خانم معلم شاد شدیم و دیگر ناراحت نبودیم