یکشنبه

من کنار پنجره  نشسته بودم و از بالا به پایین باران را تماشا می کردم . من که داشتم  حسابی لذت می بردم . صدای شرشر باران برای من خیلی لذت بخش بود مثل صدای پرندگان بود. چه قدر زیبا بود ! چه قدر زیبا!

من که داشتم با خودم فکرمیکردم مادرم صدایم زدوگفت:«زهرا جان باید به مدرسه بروی من هم آمدم تا لباس هایم را بپوشم و نماز بخوانم .من با خودم چتر را هم همراه بردم تا خیس نشوم . کاش باز هم باران بیاید

 

دوشنبه

امروز وقتی از خانه به  مدرسه برگشتم دیدم مادرم مریض است . من خیلی ناراحت بودم چون مادرم را به اندازه ی تمام دنیا دوستش دارم!

امشب افسانه ی جومونگ هم گذاشت ولی برایم اصلاً خوب نبود چون که مادر مهربانم مریض بود . من خیلی ساکت بودم چون اگر ساکت نباشم حالش بدتر می شود . خدا کند دیگر هیچ وقت مادرم مریض نشود و زودتر خوب بشود