گوشه هایی ا ز دفتر خاطرات زهرا دهقان دانش آموز دوم دبستان دخترانه فرهنگیان داراب
یکشنبه
من کنار پنجره نشسته بودم و از بالا به پایین باران را تماشا می کردم . من که داشتم حسابی لذت می بردم . صدای شرشر باران برای من خیلی لذت بخش بود مثل صدای پرندگان بود. چه قدر زیبا بود ! چه قدر زیبا!
من که داشتم با خودم فکرمیکردم مادرم صدایم زدوگفت:«زهرا جان باید به مدرسه بروی من هم آمدم تا لباس هایم را بپوشم و نماز بخوانم .من با خودم چتر را هم همراه بردم تا خیس نشوم . کاش باز هم باران بیاید
دوشنبه
امروز وقتی از خانه به مدرسه برگشتم دیدم مادرم مریض است . من خیلی ناراحت بودم چون مادرم را به اندازه ی تمام دنیا دوستش دارم!
امشب افسانه ی جومونگ هم گذاشت ولی برایم اصلاً خوب نبود چون که مادر مهربانم مریض بود . من خیلی ساکت بودم چون اگر ساکت نباشم حالش بدتر می شود . خدا کند دیگر هیچ وقت مادرم مریض نشود و زودتر خوب بشود
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 23:57 توسط شکوفه جعفری
|
من شکوفه جعفری آموزگار سابق کلاس دوم دبستان شاهد سابق و مدیر فعلی پیش دبستانی و دبستان غیردولتی ریحانه ام.