امروزصبح روز بیدار شدم . عمه ام با نی نی اش آمد بعد من با نی نی عمه ام بازی کردم بعد نی نی خوابید. دو ساعت بعد بیدار شد.

من تلویزیون را روشن کردم و برنامه را دیدم.

برنامه ساعت 11 تمام شد و من تلوزیون را خاموش کردم و یک ساعت بعد غذا خوردم و بعد آماده شدم  و با کیفم ایستادم یک دفعه بابا آمد . پنج دقیقه بعد سرویس آمدو مرا به مدرسه برد . من برای مادرم املا نگفه بودم.

زنگ کلاس خورد و خانم آموزگار آمد من پیش کتایون نشستم و بعد خانم معلم گفت: دفتر ریاضی را بیرون بیاورید.زنگ بعد بخوانیم داشتیم خانم معلم درس (مدرسه ی ما) را درس داد و بعد خانم معلم ازمن خواست تا ازروی درس بخوانم  و بعد از همه ی بچّه ها پرسید .زنگ بعد ورزش داشتیم  و ما لباس هایمان را عوض کردیم  و بعد به حیاط مدرسه رفتیم و یکی از بچّه های کلاس تولدش بود . مادرش با یک جعبه شیرینی آمد و چون دبیر ورزش است به ما ورزش داد و بعد مادرم آمد و با خانم معلم حرف زد . زنگ بعد املا داشتیم و زنگ خانه خورد و به خانه بیرگشتم .یک ساعت بعد به کلاس زبان رفتم . شام خوردم و خوایبدم.