یک روز مادرم به من گفت مسافر کوچولویی در راه دارم خیلی خوش حال شدم. پنج ماه دیگر که فهمیدم خواهر کوچولو است خیلی بیش تر خوش حال شدم.

چهار ماه دیگر مسافر کوچولو به دنیا آمد .. چنر روز دیگر مادر و خواهرم از بیمارستان مرخّص شدند و به خانه آمدند.اسم خواهر کوچولوی من هلیا است . خواهر کوچولوی من هنوز خیلی کوچک است امّا کارهای بامزه ای انجام می دهد مثل راه رفتن ، حرف زدن و بازی کردن!