سلام خانم معلم. من می خواهم خاطره ای را برای شما تعریف کنم.

حدود دو هفته پیش به همراه پدر و مادرم به شیراز رفتم.

من خیلی خوش حال بودم چون می خواستم مامان جون و بابا جونم را ببینم. روز اول به همراه پدرم به پارک بادی رفتیم .آن جا من یک دوست پیدا کردم. اسم دوستم سحر بود و در پارک با او به من خیلی خوش گذشت.وقتی به خانه برگشتیم همه با هم می گفتیم و می خندیدیم.فردای آن روز من نمی دانستم که تولّدم است .  آن شب خاله نگین به من گفت طناز جان بلند شو می خواهیم عکس بگیریم من خیلی تعجب کردم چون شب بود خاله نگین به من گفت حالا بیا به آن اتاق بویم . وقت من به اتاق وارد شدم همه با صدا ی بلند گفتند : تولد تولد تولدت مبارک ! من خیلی خوش حال شدم و شمع را فوت کردم . پس از آن کیک را خوردیم . جای شما خالی خیلی خوش گذشت . فردای آن روز هم به پارک ستاره رفتیم .آن جا وسایل کامپیوتری داشت من با آن ها بازی کردم .آن جا به من خیلی خوش گذشت . چند روز دیگر ما به داراب برگشتیم.