چند روز پیش همکار پرتلاشمان سرکار خانم دشتی طی یک کامنت جواب دانش آموز مدرسه شون رو یعنی  آقا آرین برام ارسال کرد. 

داستان وی در مورد خرگوشی که دندانش افتاده آن قدر خلاقانه و تخیلی بود که حیفم آمد وارد وب نکنم! به خاطر همین از ایشون اجازه گرفتم  که  داستان قشنگ آقا آرین عزیز موضوع پست جدید ما باشه   

 داستان آرین در مورد خرگوشه:
روزی یک خرگوش به مسابقه ی دو دعوت شده بود که یک دفعه در یک چاله افتاد.در چاله یک در مخفی دید.وقتی آن را باز کرد دید این راه او را به دنیای خیالات می رساند.او رفت به آن دنیا و یک قصر وحشتناک دید .صد ها سرباز خرگوش خوار آن جابودند.با آن ها جنگید تا خورده نشود.درحین جنگ از خواب بیدار شد و دید در چاله به خواب رفته و دندان شیری اش در کنارش افتاده با حسرت به یاد هویج جایزه ی مسابقه افتاد.