تولد سورپرایز ( غافلگیر کننده)

یک روز من و کیمیا می خواستیم به خانه ی کیمیا برویم. کیمیا مرتب اصرار می کرد که من زودتر به خانه بروم.من به کیمیا گفتم :«کیمیا جان من باید از مادرم اجازه بگیرم » کیمیا قبول کرد. وقتی به خانه رفتیم مادرم منزل نبود به همین خاطر با هم به خانه ی کیمیا رفتیم وقتی وارد خانه شدیم چراغ ها خاموش بودند من وکیمیا جلوتر رفتیم یک دفعه مادرم چراغ ها را روشن کرد و مادر کیمیا ترقه زد و مهمان ها هم آمده بودند و کادو ها هم روی میز چیده بودند از روی کیک فشفشه به بالا می رفت . من از مادرم پرسیدم چه شده است ؟‌مادرم گفت:« مگر نمی دانی امروز تولد ت است! من خیلی از حرف مادرم خوش حال شدم . من و کیمیا لباس مدرسه مان را عوض کردیم و لباس های میمانی پوشیدیم. سپس شام و کیک خوردیم .سپس کادوها را باز کردیم. من خاطره ی آن روز را فراموش نمی کنم