خرس کوچولو و مادرش

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود .

روزی خرس کوچولو در اتاقش خوابیده بود یکدفعه ساعت به صدا در آمد و خرس کوچولو از خواب بیدار شد .

 دید هیچکس در خانه نیست . خرس کوچولو  به بیرون از خانه رفت تا با دوستانش بازی کند . چند ساعت بعد مادر خرس کوچولو آمد و دید خرس کوچولو نیست . صدا زد اما خرس کوچولو جواب نداد ، رفت داخل کوچه و دید با دوستانش بازی می کند .گفت : عزیزم بیا می خواهیم ناهار بخوریم . خرس کوچولو گفت : شما دوستانم را دعوت می کنی ؟ مادرش گفت : بله دعوت می کنم . خرس کوچولو گفت  آخ جون ، آخ جون ، پس من چند دقیقه دیگر با دوستانم می آیم . مادر جواب داد  بیایید عزیزانم . بچه ها آمدند و غذا خوردند و لذت بردند . بعد از خوردن غذا خرس کوچولو به دوستانش گفت : حالا می آیید با هم بازی کنیم ؟ بچه ها گفتند : کجا بازی کنیم ؟ و او جواب داد ، در خانه ما . بعد از اینکه چند ساعت بازی کردند مادرش آهسته به او گفت دیگر کافی است . اما خرس کوچولو به حرف مادرش گوش نکرد که نکرد . مادر ش ناراحت شد و به بچه ها گفت دیگر کافی است بروید و استراحت کنید . آنها رفتند . خرس کوچولو با ناراحتی گفت : مادر چرا این کار را کردی ؟ مادرش جواب داد ، برای این که حرف مرا گوش نکردی ؟ حالا دیگر صدا نده می خواهم استراحت کنم . شما هم اگر دوست داری می توانی استراحت کنی . خرس کوچولو و مادرش استراحت کردند بعد از اینکه از خواب بیدار شدند مادر خرس کوچولو به او گفت : می آیی با هم بازی کنیم ؟ خرس کوچولو خوشحال شد و رفت تا با مادر مهربان و دوست داشتنی اش بازی قایم باشک بازی کنند .