امروز عصر که از مدرسه بازگشتم دیدم مادر و خواهرم در خانه آماده شده اند.من از مادرم پرسیدم :« چرا آماده شده اید؟» مادرم گفت : « می خواهیم بویم ماه و ستاره بخریم » من خیلی خوش حال شدم! بعد با مادرم رفتیم تا ستاره ها را بخریم. به مغازه رسیدیم مادر برایم دو بسته ستاره ی سبز و دو بسته ی ماه خرید. به خانه برگشتیم  و با کمک مادرم ماه و ستاره ها را وصل کردیم. شب شد. هستی و مادرم به حمام رفتندپدرم هم تلوزیون تماشا می کرد . من تنها در اتاقم بودم . سوره ی توحید و حمد خواندم و چشمانم را بستم .

یک دفعه صدایگریه هستی از طبقه پایین بلند شد . مادرم را صدا کردم بیدار شد و هستی را آرام کرد.من دیگر اصلاً خوابم نمی آمد انگار خواب از سرم پریده بود.نگاهی به ساعت انداختم ساعت 4:45

سیدی آرین تماشا کردم و در تختم دراز کشیدم و ستاره هایم را شمارش کردم وسط شمارش خوابم برد.

من در خواب دیدم خودم و هستی و پدر و مادرم 4 جوجه قشنگ و طلایی هستیم  و در اوج آسمان پرواز می کنیم . سپس از وسط آسمان به زمین فرود آمدیم که ناگهان چند گربه سیاه و زشت به طرف ما حمله ور شدند .همه ی ما فرار کردیم اما من فرار نکردم . من همه ی گربه های زشت و سیاه را کشتم که ناگهان صدای جیغ هستی تا سراسر دنیا پیچید و من از خواب بیدار شدم!