من امروز صبح نتوانستم نماز بخوانم چون  شکمم درد می کرد و موقعی که خم می شدم درد می گرفت.مادرم موهایم را شانه زد و بعد به مدرسه رفت. صبح با خواهرم ناهار درست کردیم. .پدرم به بیرون رفت و ما برنامه نگاه کردیم ظهر پدرم آمد و بعد مسواک زدیم.آنگاه با پدر به دنبال مادر رفتیم و با هم به مدره رفتیم.از پدر ومادرم خداحافظی کردیم. به مدرسه که رسیدیم کیفم را در کلاس گذاشتم بعد با دوستانم منتظر معلم بودیم . خانم معلم با ماشینش آمد ما به طرف او دویدیم وبا هم به کلاس رفتیم.زنگ اول خانم معلم با ما املا کار کرد.زنگ که خورد به حیاط رفتیم و بازی همیشگی یعنی بالا بلندی  کردیم . بازی از همیشه باحالتر بود. زنگ راحت از مافیلمبرداری کردند . مابازی می کردیم و ان ها از ما فیلمبرداری می کردند.زنگ راحت بعد دوباره از ما فیلمبرداری می کردند. بچه ها می گفتند این فیلم ها برای خانم معاون است.زنگ کلاس که خورد خانم معلم با عشق به ما درس خاطره داد. ما با هم بحث و گفت و گو کردیم و درس را در گروه ها برای خودمان توضیح دادیم.در آخر من با روی خندان درس را خواندم و باز زنگ که خورد ما روبه روی دوربین رفتیم و بازی کردیم.