گوشه هایی از دفتر خاطرات فاطمه کهن سال دانش آموز کلاس دوم دبستان فرهنگیان داراب
ما این هفته شیفت ظهری بودیم .من در داخل حیاط نشسته بودم . نسیمی آرام می وزید و بوی نوروز همه جا پیچیده بود . درخت حیاط خانه مان شکوفه کرده بود و من به آن نگاه می کردم . دیدم پروانه ای زیبا و رنگارنگ روی درخت نشست و یک چیز کوچک پیش اوست . من کمی به او نگاه کردم و دیدم که این بچه ی اوست .آرام آرام روی پله رفتم تا او نترسد . کم کم ظهر شد و من آماده شدم . به مدرسه که رسیدم زنگ خورد . خانم آموزگار درس داد و ما گروه ها با هم گفت و گو کردیم . زنگ خانه که خورد من به خانه برگشتم و خوابیدم . خواب می دیدم در جشن نیکوکاری شرکت کرده ام و داخل بهشت هستم و دو فرشته برای من همه چیز می آورند و یک نیمکت گل گلی برای من گذاشته اند . هر چیزی که می خواستم برایم می آوردند . من از آن ها پرسیدم آن نیمکت برای چیست ؟ یکی از فرشته ها جواب داد برای آن هاست که به بهشت می آیند ومن روی آن نشستم . هیچ کس را نمی شناخنم و من می خواستم گلی را بو کنم و چه قدر آن گل بوی خوبی داشت!
من شکوفه جعفری آموزگار سابق کلاس دوم دبستان شاهد سابق و مدیر فعلی پیش دبستانی و دبستان غیردولتی ریحانه ام.