ما این هفته شیفت ظهری بودیم .من در داخل حیاط نشسته بودم . نسیمی آرام می وزید و بوی نوروز همه جا پیچیده بود . درخت حیاط خانه مان شکوفه کرده بود و من به آن نگاه می کردم . دیدم پروانه ای زیبا و رنگارنگ روی درخت نشست و یک چیز کوچک پیش اوست . من کمی به او نگاه کردم و دیدم که این  بچه ی اوست .آرام آرام روی پله رفتم تا او نترسد . کم کم ظهر شد و من آماده شدم . به مدرسه که رسیدم زنگ خورد . خانم آموزگار درس داد  و ما گروه ها با هم گفت و گو کردیم . زنگ خانه که خورد من به خانه برگشتم و خوابیدم . خواب می دیدم در جشن نیکوکاری شرکت کرده ام و داخل بهشت هستم و دو فرشته برای من همه چیز می آورند و یک نیمکت گل گلی برای من گذاشته اند . هر چیزی که می خواستم برایم می آوردند . من از آن ها پرسیدم آن نیمکت برای چیست ؟ یکی از فرشته ها جواب داد برای آن هاست که به بهشت می آیند  ومن روی آن نشستم . هیچ کس را نمی شناخنم و من می خواستم گلی را بو کنم  و چه قدر آن گل بوی خوبی داشت!